| شاه والا، مصداق حق، سایهٔ خداست |
فرمان رضا بر دل ما مهر ربّاست |
| فقیرم و مفلوک در این نکبت ناکجا آباد |
نوکر خانهزادم، جاننثارم؛ بگو کجا شود آباد |
| اگر شغلی دهی، وزارت نشد، وکالت یا لشکری |
میکنم جبران مالی و جانی، هرچه باشد،حتی سرسری |
| میشوم عقاب در حراست از سایهٔ خدا |
تا هرچه باشد فرمان، فرمان سایهٔ خدا |
| فرمان، فرمان شاه؛ رضا، رضای این رضا |
گور بابای ملت، گر از این فرمانها گردد نارضا |
| اینبار نه به صلح، نه به صلح با ملا | اینبار نه به صلح بخاطر آن دنیا |
| اینبار جنگ، جنگ تا فتد استبداد | اینبار جنگ، جنگ تا شکست استبداد |
| اینبار جنگ، جنگ تا استخوان استبداد خرد شود | اینبار جنگ، جنگ تا چشمان به عدالت باز شود |
| تو که صلح خواهی حتی به بقای استبداد | تو که هستی چاکر صلح حتی به بهای استبداد |
| تو که صلح خواهی، حتی به بقای زور | تو که چاکری، به بهای استبداد کور |
| به چه در میان مایی با شعار نه به استبداد؟ | اینبار نه به صلح، نه به بقای استبداد |
| پسر کو ندارد نشان از پدر | به قدرت رسید از برون، بیخبر |
| نه از مهر مردم، نه از خاک و خون | که فرمان گرفت از سرای برون |
| پدربزرگش، به کودتایی شگفت | بر تخت نشست و به ملت گرفت |
| پدرش دگر، با همان رسم و راه | به تاج رسید از سرِ اشتباه |
| و فرزند نیز، به امید و زور | به قدرت رسد با کمک از برون |
| چه نسلی! همه از برون ریشهدار | نه از خاک پاک و نه از روزگار |
| جنگ، جنگِ پرچم است، ای وطنِ در خونتپیده | جنگِ رنگی که نمانَد زیرِ سایهها خمیده |
| سالها پرچمِ ما را دو نماد از هم دریدند | یکطرف تاجِ فرومانده، یکطرف شیخی که چیدند |
| هر دو میخواست که ایران بشود ملکِ نمادش | پرچمِ مردم بمیرد، بشود بیرقِ مرادش |
| لیک این ملتِ بیدار از دلِ تاریخ برخاست | گفت: پرچم نه به تخت است و نه در چنگِ قباست |
| پرچمِ ماست همان پرچمِ مشروطهٔ روشن | بینشانِ شاه و شیخ، از دلِ مردم، زِ میهن |
| جنگِ امروز، نه با مردمِ این خاکِ شکسته | جنگِ ما جنگِ نماد است، نه جدالِ تنگ و بسته |
| پرچمِ ماست که باید زِ غبارش بشوییم | تا دوباره به سرِ دارِ وطن، نور بپاشیم |
| نه به تاجی که زِ خونِ دلِ مردم قد کشیده | نه به شیخی که شبِ ما را به نامِ صبح بریده |
| شنیدهام هر که دعویِ رهبری دارد | کتابی به رنگِ پرچم در بغل میفشارد |
| یکی سرخ چو تبِ خطابههای آتشین | یکی سبز چو باغِ وعدههای دلنشین |
| یکی سپید به ظاهر چو صبحِ صادق | ولی درونش هزار «اما»ی موافق |
| هر صفحهاش خطبهای، هر سطرش انقلابی | هر فصلش افتتاحِ عصری آفتابی |
| جلدش زرکوب و کاغذش اعلا | قیمتش هم به قدرِ یک رؤیای والا |
| من اما ای فلکِ بیانصاف | نه زر دارم و نه زور و نه عکاسِ مطاف |
| آن مرد که بر منبرِ غوغا شده بود | در بادِ شعار خویش، شیدا شده بود |
| گفتا که «شما همه خش و خاشاکید!» | خود بر سرِ موجِ وهم، در خاکید |
| بر قطعنامه خندهکنان بانگ زد او | «آن قدر دهید تا بدرد دانِ شما!» |
| پنداشت جهان ز بیم لرزان گردد | از نعرهٔ تندش آسمان طوفان گردد |
| از کینه به یهود آتش افروخته داشت | تاریخِ سیه را به زبان سوخته داشت |
| انکارِ حقیقتش هنر میپنداشت | با سایهٔ وهم خویش سر میانداخت |
| بساطِ کهنه برچیدند و عهدِ تازه میآید | صدایِ ناله از نعلین و این دروازه میآید |
| جماعتی به لافِ صلح، راهِ ظلم میشویند | که «ننگ است جنگ و نباید زد به ظالم تِشر!» |
| ترحم بر پلنگِ تیزدندان، کفرِ مطلق شد | ستم بر گوسفندان، پیشهیِ این قومِ احمق شد |
| کجا بودی تو ای مصلحتبین، آن زمان کآخر | تمامِ جویهایِ شهر، لبریز از قفا بود؟ |
| که این طوفان نمیخوابد به لاف و نالهیِ تزویر | که با خونِ جگر، آزادیِ ما میشود تصویر! |