دفترچه سیمی

دفترچه
شنیده‌ام هر که دعویِ رهبری داردکتابی به رنگِ پرچم در بغل می‌فشارد
یکی سرخ چو تبِ خطابه‌های آتشینیکی سبز چو باغِ وعده‌های دلنشین
یکی سپید به ظاهر چو صبحِ صادقولی درونش هزار «اما»ی موافق
هر صفحه‌اش خطبه‌ای، هر سطرش انقلابیهر فصلش افتتاحِ عصری آفتابی
جلدش زرکوب و کاغذش اعلاقیمتش هم به قدرِ یک رؤیای والا
من اما ای فلکِ بی‌انصافنه زر دارم و نه زور و نه عکاسِ مطاف
نه چاپخانه‌ام شریکِ دستگاهنه ناشرم همسفرِ اهلِ جاه
فعلاً مرا دفتری‌ست سیمی و نحیفکه چون سیاستمداری نو، کمی ضعیف
چون بازش کنم «قیژ»ی کند به اعتراضکه آهسته‌تر! منم اهلِ راز
که آن کتاب اگرچه رنگین و کبیر استاغلب میانِ دو وعده… دروغِ کبیر است

توفان خش و خاشاک

تصویر مقاله تصویر مقاله
آن مرد که بر منبرِ غوغا شده بوددر بادِ شعار خویش، شیدا شده بود
گفتا که «شما همه خش و خاشاکید!»خود بر سرِ موجِ وهم، در خاکید
بر قطعنامه خنده‌کنان بانگ زد او«آن قدر دهید تا بدرد دانِ شما!»
پنداشت جهان ز بیم لرزان گردداز نعرهٔ تندش آسمان طوفان گردد
از کینه به یهود آتش افروخته داشتتاریخِ سیه را به زبان سوخته داشت
انکارِ حقیقتش هنر می‌پنداشتبا سایهٔ وهم خویش سر می‌انداخت
غافل که جهان، صحنهٔ بازی نیستهر عربده‌ای دلیلِ رازی نیست
چون باد به کف، قدرت و مکنت بگذشتآن شوکتِ پوشالیِ هیبت بگذشت
ماند از سخنش غبار در خاطره‌هاچون خارِ تمسخر به دلِ حنجره‌ها
امروز اگر قصهٔ او می‌خواننداز عاقبتِ غرور، پندش دانند

اشک تمساح

تصویر مقاله
بساطِ کهنه برچیدند و عهدِ تازه می‌آیدصدایِ ناله از نعلین و این دروازه می‌آید
جماعتی به لافِ صلح، راهِ ظلم می‌شویندکه «ننگ است جنگ و نباید زد به ظالم تِشر!»
ترحم بر پلنگِ تیزدندان، کفرِ مطلق شدستم بر گوسفندان، پیشه‌یِ این قومِ احمق شد
کجا بودی تو ای مصلحت‌بین، آن زمان کآخرتمامِ جوی‌هایِ شهر، لبریز از قفا بود؟
که این طوفان نمی‌خوابد به لاف و ناله‌یِ تزویرکه با خونِ جگر، آزادیِ ما می‌شود تصویر!

این بابا هم رفت

تصویر مقاله