| شنیدهام هر که دعویِ رهبری دارد | کتابی به رنگِ پرچم در بغل میفشارد |
| یکی سرخ چو تبِ خطابههای آتشین | یکی سبز چو باغِ وعدههای دلنشین |
| یکی سپید به ظاهر چو صبحِ صادق | ولی درونش هزار «اما»ی موافق |
| هر صفحهاش خطبهای، هر سطرش انقلابی | هر فصلش افتتاحِ عصری آفتابی |
| جلدش زرکوب و کاغذش اعلا | قیمتش هم به قدرِ یک رؤیای والا |
| من اما ای فلکِ بیانصاف | نه زر دارم و نه زور و نه عکاسِ مطاف |
| نه چاپخانهام شریکِ دستگاه | نه ناشرم همسفرِ اهلِ جاه |
| فعلاً مرا دفتریست سیمی و نحیف | که چون سیاستمداری نو، کمی ضعیف |
| چون بازش کنم «قیژ»ی کند به اعتراض | که آهستهتر! منم اهلِ راز |
| که آن کتاب اگرچه رنگین و کبیر است | اغلب میانِ دو وعده… دروغِ کبیر است |
| آن مرد که بر منبرِ غوغا شده بود | در بادِ شعار خویش، شیدا شده بود |
| گفتا که «شما همه خش و خاشاکید!» | خود بر سرِ موجِ وهم، در خاکید |
| بر قطعنامه خندهکنان بانگ زد او | «آن قدر دهید تا بدرد دانِ شما!» |
| پنداشت جهان ز بیم لرزان گردد | از نعرهٔ تندش آسمان طوفان گردد |
| از کینه به یهود آتش افروخته داشت | تاریخِ سیه را به زبان سوخته داشت |
| انکارِ حقیقتش هنر میپنداشت | با سایهٔ وهم خویش سر میانداخت |
| غافل که جهان، صحنهٔ بازی نیست | هر عربدهای دلیلِ رازی نیست |
| چون باد به کف، قدرت و مکنت بگذشت | آن شوکتِ پوشالیِ هیبت بگذشت |
| ماند از سخنش غبار در خاطرهها | چون خارِ تمسخر به دلِ حنجرهها |
| امروز اگر قصهٔ او میخوانند | از عاقبتِ غرور، پندش دانند |
| بساطِ کهنه برچیدند و عهدِ تازه میآید | صدایِ ناله از نعلین و این دروازه میآید |
| جماعتی به لافِ صلح، راهِ ظلم میشویند | که «ننگ است جنگ و نباید زد به ظالم تِشر!» |
| ترحم بر پلنگِ تیزدندان، کفرِ مطلق شد | ستم بر گوسفندان، پیشهیِ این قومِ احمق شد |
| کجا بودی تو ای مصلحتبین، آن زمان کآخر | تمامِ جویهایِ شهر، لبریز از قفا بود؟ |
| که این طوفان نمیخوابد به لاف و نالهیِ تزویر | که با خونِ جگر، آزادیِ ما میشود تصویر! |